در ابتدای کتاب داستان زنی قوی و با اعتماد بنفس به نام دبی مطرح می شود که در مسیر زندگی با اعتیاد و طلاق جنگیده و ناگهان بیماری به سراقش می آید. بعد از مراجعه به پزشک متوجه می شود که بایستی زیر تیغ جراحی برود ولی بعد از عمل متوجه می شود حالش بهتر نشده و با آزمایشات دیگر متوجه بیماری اصلی خود یعنی سرطان می شود. این بسیار برایش سنگین بود.
بعد از تشخیص تومور توسط پزشک مجدد عمل می شود و توموری به اندازه طالبی از بدنش خارج می کنند و به او اطمینان میدهند که مشکلی نیست و تا چهار سال خبری از بیماری سرطان نبود تا اینکه اسکن می شود و متوجه حضور مهمان ناخواسته و غیر قابل شناسایی در چند جای بدنش می شود. او مضطرب می شود و به پزشکان متفاوت رجوع می کند و دبی هنوز باور ندارد که سرطان دارد و پزشک به او می گوید بایستی با زندگی وداع کنی!
شروع به صحبت و تلاش برای بهبودش می کند، روزها و شب ها را با فکر اینکه آیا من دارم می میرم می گذراند و به خاطر می آورد که از کودکی، برخلاف برادر و خواهرش بدنی ضعیف داشت و حال هم دچار این بحران شده است. او باید با پسرش صحبت می کرد چون دکتر به او گفت فقط یکماه از زندگی اش باقی مانده است.
ضعیف و بی رمق می شود ، انگار راه چاره ای نیست و به تسلیم شدن فکر می کند و به مرور زمان دچار افسرگی می شود. حالا دیگه زنده بودن یا نبودن برایش فرقی نمی کند و خود را به این شکل که خوب، رسالتم را انجام داده ام و دینم را با نشر چندین کتاب و اجرای سمینارهای متفاوت برای مردم، به دنیا ادا کرده ام، آرام می کند.
ادامه به زودی…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.